تبليغاتX
هرچی تو ذهنم بیاد مینویسم


هرچی تو ذهنم بیاد مینویسم

به جرات میتونم بگم جزو بهترین روزهای دانشگاه بود .

به شخصیتی دوست داشتم روز به روز دارم بیشتر نزدیک میشم .

اون هم آدم متزلزلی نشون میده . به هر حال به قول یکی بادی به هر جهت .

به قول یکی دیگه آدم نباید قلبشو کف دستش بگیره بگه اقا بفرما خانوم بفرما مال تو .

خیلی از دوستان میگن برو بهش بگو میخوام باهم باشیم . اما شخصیت من این اجازه رو نمیده .

نگذریم ...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:55 توسط سکوت| |

امروز صبح استادمون زنگ زد گفت من نمیام به بچه ها خبر بده .

منم شماره ی یه پسر رو بیشتر نداشتم بهش اس ام اس دادم که استاد نمیاد به بچه ها بگو .

تو همین گیر و دار گفتم شماره ی سمیه رو بده من استاد گفته یه چیزی بهش بگم .

بعد دیدم جواب نداد . گفتم چی شد ؟ گفت حاجی من زنگ زدم به سمیه بهش گفتم به استاد زنگ بزنه

بعد گفتم به تو چه ربطی داره عوضی و فلان .. بعد که دید اعصابم خورد شده زنگ زد گفت خندید گفت من اصلا شماره ی سمیه رو ندارم الکی گفتم .

گفتم دارم برات دیگه هم ور ور نکن .  بعد آمار گرفتم که سمیه نیومده دانشگاه و این یعنی بهش زنگ زده گفته

دفعه ی اولشم نیست . رفته بودم انقلاب کتاب بخرم زنگ زدم گفتم شماره ی فلانی رو بده ببینم از کجا کتابو خریده گفت اس ام اس میکنم . بعد مدت طولانی زنگ زدم گفتم چی شد ؟ گفت حاجی من زنگ زدم میگه نمیدونه از کجا خریده . گفتم آخه مرتیکه عوضی مگه میدونی تو من چه کتابی میخوام اصلا به تو چه ؟

یه دفعه هم شماره ی استاد رو خواستم گفت ندارم . فرداش دیدم استاد بهش میگه تو چرا روزی یه بار به من اس ام اس میدی .

حالا من با این آدم عوضی چی کار کنم ؟ آیا نباید به .. خوردن بیوفته ؟

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:33 توسط سکوت| |

دارم به شخصیتی که دوست داشتم میرسم .

با وقار . با شخصیت . آروم . پر بار . همیشه سکوت ...

...........................................................................................................................

دوستت دارم . دوستت دارم و یکریز میبارم . در ترانه های باقیمانده در طعم سرد خاک ..

بی پرنده ترین درختم . بی ستاره ترین آسمان .بی ستاره ترین ...

دوستت دارم و میبارم بر لبان تو که آشیانه لبخند بود .

آه پرنده پوش رنگین کمان من . گل گیسویت ماه نقره ای . رد ابرویت عصاره ی شب

به من نگاه کن . به من نگاه کن با چشمی که کمین گاه آهوان است .

به من نگاه کن . به من نگاه کن .

آهسته تر از بوی گل با تو سخن میگویم . آرام تر از عطر شبنم و برگ ..

به بوی تو آویخته ام امشب تنهاییم را گل ناز چقدر از تماشای تو خالی بودم .

آه گل ناز دست خواهش کودکانه ام قد میکشد تا ساقه ات . گل ناز ..گل ناز .. گل ناز ....

در آخرین شاخه ایستاده ای . عطر افسونگر . گل ناز ..

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:2 توسط سکوت| |

مثل روزهای دیگه حال کلاس رو به اون صورت نداشتم

هوای بارونی هم حال مارو یه جور دیگه کرد .

خیلی خوشگل شده بود . شاید دارم به خودم دروغ میگم به قول یکی از دوستان .

شاید هنوز به فکرشم .

بگذریم ...

دوست دارم بنویسم که عقده نشه . اما نمیدونم چی بنویسم . طعم سرد خاک

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:32 توسط سکوت| |

باید یادهای بد رو از یادم پاک کنم .

به امید فردایی بهتر با ذهنی پر از خلا گذشته .

چهارشنبه تظاهرات هم یادتون نره . میر حسین موسوی

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 19:46 توسط سکوت| |

بسیار روز خوبی بود . بی نظیر و بهترین روز .

چون بدون هیچ دغدغه ای و مشکلی روزم رو سپری کردم و به هرچی که میخواستم رسیدم .

اولین نفری که دیدم و اولین نفری که بهش سلام کردم و دوتامون از دیدن هم جا خوردیم و دست و پامونو گم کردیم ( یه ذره اغراق ) اون بود . سپس از محل سریعا متواری شدم .

یک سوال درسی هم داشتم ازش که صلاح دیدم بهش رو ندم و سوال نکنم .

پایان این مطلب و ادامه ی روزهای خوب و بهتر من .

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:55 توسط سکوت| |

امروز حسی بهش نداشتم . حتی نگاهشم نمیکردم .

کم کم به اون شخصیتی که دوست دارم دارم میرسم .

من خودمو کوچیک نمیکنم که برم بهش چیزی بگم و بهتر میبینم اگه گفتنی در کاره اون بگه .

کسه خاصی نیست که من خودمو واسش بکشم . شاید یکی مثل همه .

شاید نه حتما .

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:53 توسط سکوت| |

کلا روز خوبی بود

دارم از قلبم میندازمش بیرون .

نمیخوام اون نگاه ها و لبخند ها رو یادم بیارم .

همه چیز خاطره میشه فقط بد یا خوبشو ما تعیین میکنیم .

پس بدرود خاطرات خوب من .

و دیگر هیچ ...

( گوته : کاری که میتوانی انجام دهی یا میاندیشی که میتوانی انجام دهی انجام بده در جسارت نبوغ واقتدار و اعجاز نهفته است )

پس من این جسارت رو میکنم و از قلبم بیرون میندازمش .

شاید اعجازی در کار باشه ...

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:33 توسط سکوت| |

روحیم خیلی خوبه

یعنی بهتره از هفته ی پیش

فردا دانشگاه و ... مطمئنم که روز خوبیه .. شایدم بارونی به نظرم ..

...........................................................................................................

روز ابری بود . خوب بود . چند کلمه ای باهاش حرف زدم . کارشو براش درست کردم و ازم تشکر کرد .

به خاطر اینکه نبینمش زود اومدم خونه و کلاس رو نموندم .

چون وقتی میبینمش حواسم بدجور میره پیشش . بگذریم یا نه ؟

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:20 توسط سکوت| |

هفته ای که پشت سر گذاشتم اصلا خوب نبود .

 گوشیمو زدن . اما واسم مهم نبود.

 چون خیلیا دیگه بهم زنگ نمیزنن و من هم شماره ی خیلیا رو حفظ نبودم و از این بابت خوشحالم .

امروز چشممون افتاد تو چشم همدیگه بهش سلام دادم جوابمو داد . تنها بود .

دوستاش بهم سلام میکردن اما یه رفتار عجیبی داشتن به نظرم .

آدم هر جایی که باشه بازم به نظر من میتونه خودشو بسازه و شروع تازه و خوبی رو در پیش بگیره .

واقعا من نمیدونم باید رفتارم چجوری باشه . بگذریم اینجوری بنویسم که :

خیانت از نگاه من نخواستنیه تمام دنیا و زنجیری که بهش وصلم یا در کما به خودم میگم گرفتاری ؟

اون کیه و من چیم .

از دو خط بالا حق دارید اگه چیزی نفهمیده باشید .

امشب داشتم برگه ها و خوابهایی که راجعبش دیده بودم و نوشته بودم رو میخوندم بعد از چند ماه .

باز هم بگذریم چون این نیز :

میگذرد غمی نیست .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:41 توسط سکوت| |


Design By : Night Skin