تبليغاتX
هرچی تو ذهنم بیاد مینویسم


هرچی تو ذهنم بیاد مینویسم

بهتره ازش بکنم . نگاش نکنم . بی خیال باشم .

خودمم نمیدونم چمه .

تا فردا . روز خوب من .

از جهان سومی ها و افکارشون بدم میاد .

بذار دستام بنویسن از سکوت ...

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 20:48 توسط سکوت| |

نوشتن جایز نیست امشب .

فردا دانشگاه نمیرم که با اون روبرو نشم .

زنگ هم نزدم تا فعلا در سکوت باشم .

اینه اقتداری که رو به فزونیست .

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:26 توسط سکوت| |

بهتره تموم بشه هرچی که بوده و به خاطره ها سپرده شه .

بخواد خودش میاد سمتم .

مرا نه به خاطرت . به خاطره ها بسپار .

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 6:42 توسط سکوت| |

شنیدم یکی پشت سرم حرف زده بهش . رفتم بلا فاصله دانشگاه .

یارو رو خفت کردم گفتم تو اینو گفتی بهش ؟ گفت نه فلان زد زیرش .

به سمیه اس ام اس دادم که به تو چی گفته جواب نداد . وایسادم از کلاس اومد بیرون

سلام کردم روشو کرد اونور . اومدم خونه بهش زنگ زدم .

گفت شماره منو از کجا اوردی و فلان گفتم بهتره اطرافتو بشناسی .

بهم گفت دو تا خط موازی به هم نمیرسن . کبوتر با کبوتر باز با باز . منم گفتم غیر ممکنی وجود نداره

بعد از گفتگوی طولانی گفت سن تو از من یک سال کمتره گفتم باشه .

گفت من با کسی هستم اینو نمیگم که فکر کنی دارم میپیچونم

منم گفتم اگه میخواستم بی خیالت باشم یک سال در به درت نبودم و دنبال اینو اون میرفتم .

سپس فرمودند من نمیتونم الان صحبت کنم فعلا کاری نداری ؟ گفتم قربانت . بای گفت بای .

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 19:47 توسط سکوت| |

امروز تو قهوه خونه بودم دیدم داره از دانشگاه میاد بیرون .

رفتم بیرون گفتم میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم ؟ گفت فقط زود .

با خنده گفتم میدونم کارایی کردم که نباید میکردم شاید بچه بازی هایی در اوردم

تو دختر منطقی هستی ازتم میخوام منطقی فکر کنی راجع به این موضوع

من میخوام رابطمون نزدیک تر بشه و من نمیخوام وقتی که همدیگرو میبینیم سلام نکنیم به هم

خندید و گفت خوب تو سلام نمیکنی . گفتم حالا کلا گفتم

گفت میدونی من یک سال ازت بزرگترم ؟ گفتم ملاک تو سنه ؟

گفت آره . گفتم به نظر من ملاک اخلاق و رفتار و درک و فهمه . گفت خوب سنم مهمه

گفتم رفیقی دارم که دختره ۳ سال ازش بزرگتره . هیچی نگفت .

گفتم به هر حال نجابتت و خانومیت خط مرزی برای من بین تو و بقیه کشیده

خندید و گفت مرسی خواهش میکنم . من هم گفتم بیشتر از این وقتتو نمیگیرم و

با خنده از هم خداحافظی کردیم .

بعد بهش اس ام اس دادم که این موضوع بین خودمون باشه

 چون من هم به کسی (تو دانشگاه) نگفتم . و جوابی برای این اس ام اسم نداد .

و ممنون از تمامی دوستانی که توی این مدت بهم کمک کردند .

و ممنون از دوستانی که مطلب قبلی رو درست متوجه نشده بودند و توی قسمت نظرات خصوصی یا عمومی دهنشون رو باز کرده بودند و بد بیراه نوشته بودند . دوستان لطفا نظرتون رو عمومی بذارید .

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:19 توسط سکوت| |

دوست دارم بشینم با یکی رو در رو صحبت کنم .

یه بحث داغ و تموم نشدنی تا خود صبح .

باید تموم خاطرات گذشته رو پاک کرد .

توی زندگی اتفاقات زیادی برای آدم میوفته .

...

واقعا وقت ازدواج من رسیده ؟ پسری با ۱۹ سال سن .

چیه ؟ کی میگه ۱۹ سال کمه ؟  اگه این حرف رو میخواهید بزنید مطمئن باشید خیلی نمیفهمید .

من میخوام ازدواج کنم اما نه با اون

من میخوام اونو بکشونم سمت خودم تا به خودم ثابت کنم من میتونم کاریو که میخوام بکنم.

راستی کسانی که توی مهر و آبان سال ۸۷ اون کار رو کردن یادم هست .

سر فرصت میوفتن به پام و کتونیهای نو منو لیس میزنن .

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:35 توسط سکوت| |

خسته و پر قدرت با سکوتی ژرف به اون فکر میکنم .

در بی مجالی به کاغذ آتش رسیده میمانم .

البته شاید به شخصیتم نخوره که بخواد چشممو کسی بگیره . اما خب .. من عاشق نیستم .

پ . ن : دوستان یادتون باشه حتی حرکت سیارات و خیلی چیزهای دیگه روی انسان تاثیر میذاره .

ربطی نداشت ؟    اتفاقا ربط داشت .

از نظر علمی ثابت شده که خورشید . ماه . سیارات روی کارهای انسان تاثیر مسقیم داره .

طالع بینی . خواب و رویا و دیگر چیزها حقیقت محض هستند و با هم مرتبط .

بیشتر از این توضیح نمیدم چون هنگ میکنید چون خودمم چند ده بار خوندم تا فهمیدم .

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:4 توسط سکوت| |

شاید فردا فرصتی پیش اومد و باهاش صحبت کردم .

با اراده و اعتماد به نفس . قوی و محکم . پس هیچ دلیلی برای رد درخواست من وجود نداره .

دوست دارم سکوت کنم . همه چیز خودش درست شه .

سرم درد میکنه . دلم تنگ شده بود برای اینجوری نوشتن . غرق نشدم .

چیزی واسه گفتن ندارم ..

..............................................................................................................................

امروز نیومده بود . دوستش میگفت سختشه از خواب صبح ها بیدار شه . میخوامش و مال منه .

 ..............................................................................................................................

امروز دیدمش . اما با دوستاش بود . به هم نگاه نکردیم و هیچ سلامی ...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:48 توسط سکوت| |

من نمیخوام برم بهش بگم بگه نه .

دوستش دارم عاشق اون قیافه ی آروم و جذابشم . عشق صداش .

من از اون سر ترم از بعضی لحاظ اما .. میخوامشششششششششششششششششش

دارم دیوونه میشم . میخوامششششششششششششششششششششششششش

..............................................................................................................................

یه آدم با تجربه میگفت زنها آدم رو به تباهی میکشونن و روح آدم رو افسرده میکنن

به بعضیا بر نخوره اما با حرفش کمی موافقم .

میگفت تو الان با این سنت باید ۱۰ تا دوست دختر عوض کنی و به هیچکدوم دل نبندی

اما من اینطور آدم نیستم . درسته وضعیت مالیم خوبه وضع ظاهریم و تیپم عالیه

درسته خیلی چیزارو که خیلیا نمیفهمن من میفهمم و کلی دختر دوست دارن با من باشن .

اما من چشمم اینو گرفته . چه ربطی داشت .

فراموشش کنم آیا و خودم رو بالا ببرم یا ازش جواب مثبت بگیرم و خودم رو بالا ببرم ؟

بگذریم .. اما وقتی میبینمش دیوونش میشم ولی .. جایی واسه اما و اگر ها نیست .

محلت صبر من آخراشه . باید کاری کرد . کاری عاقلانه در این دیوانگی .

................................................................................................................

یکی از دوستام گفت شمارشو بده من بهش زنگ بزنم صحبت کنم راجعبه تو که گفتم من از یه سوراخ دو بار نیش نمیخورم .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:41 توسط سکوت| |

عاشقش شدم . دنبالش رفتم بیرون دانشگاه تا ببینم کجا میره .

شمارش دستمه اما زنگ نمیزنم . شاید با چشمای خیس . شاید مغرور تر از همیشه ..

دوستش دارم . طرز رفتارش یه نگاه و دیگه هیچی میخواد چی بگه ؟

خوبه که هنوز حرفی نزدم ؟ آیا وقتش نشده که بهش بگم ؟ . شاید بهش گفتم در آینده ای خیلی زود .

دانشگاهم رو به راه شده و همون چیزی که میخواستم شدم و عادی و خوب و ساکت .

اینه قدرت و قدرتم روز به روز به من بیشتر کمک خواهد کرد .

.............................................................................................................................

رفتنشو دیدم . داغون شدم . رفتم تو خودم . آیا باید میرفتم باهاش حرف میزدم وقتی تنها بود ؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:8 توسط سکوت| |


Design By : Night Skin